سلام دوستان آدرس وبلاگ جدیدمhttp://www.yarekhosh.blogfa.com/می باشد   
نویسنده : يارخوش ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٦

باران عشق

زیر بارون، به یاد تو گریه کردم...

   زیر بارون، به اون چه که گذشته خوب  فکر کردم... 

   زیر بارون، از اینکه چه قدر به مرگ نزدیک شدم، بغض کردم...

   زیر بارون، صدای قلبم رُ گوش کردم..

   زیر بارون، با صدای بلند اسمت رُ فریاد  کردم...

   زیر بارون، فهمیدم که تا حالا چه قدر اشتباه، زندگی کردم...

   زیر بارون، با شنیدن طنین گیتار پسرک، خدا رُ طلب کردم...

   زیر بارون، جای خالی بوسۀ گرمت رُ با تموم وجود، حس کردم...

   زیر بارون،اشک های  لحظۀ  خداحافظی رُ تو ذهنم، تداعی کردم...

   زیر بارون، این دنیای بی وفا رُ تا دلت بخواد، نفرین کردم...

   زیر بارون، از عشقی که تو قلبم حک کردی، یادی کردم...

   زیر بارون، به پشت سرم نگاه کردم  زندگی رُ باور کردم...

   زیر بارون، به تموم بهونه هامون تبسم تلخی کردم...

   زیر بارون، به حکمت خدااز ته دل شک کردم... 

   زیر بارون به فرار ثانیه ها ا عتقاد پیدا کردم...

  زیر بارون به معنی وا قعی زیستن اندیشه کردم...

   زیر بارون شعار:« آینده ای روشن» رُ مسخره کردم...

   زیر بارون، نمی دونی که، چه قدر خودم رُ سرزنش کردم...

  زیر بارون، یه عالمه اشک، با قطره های بارون قسمت کردم...

   زیر بارون به هیچ یک از سؤالام جوابی پیدا نکردم...

من گذشتم

  
نویسنده : يارخوش ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦

نامه ای که هرگز نميرسد.......

عشقی که به تو دادم عشقی است بس بزرگ به بزرگی تمام اقیانوسها و دریاهابه عظمت و پایداری

کوهها ... به اندازه تمام برگها و گلها عشقی که اتش است و سوزنده عشقی که اب است و سیراب کننده

 عشقی که دریاست و توفنده عشقی که باد است وکوبنده و تو ...چه میدانی که این عشق چیست؟!

عشق نیست چیزی بالاتر از ان... بالاتر از اسمان ....بالاتر از دنیا ...بالاتر از همه بالاها  و تو ...ان

نمی شناسی و با ان بیگانه هستی چرا...؟ نمی دانم  ...این عشق که در من شعله می کشد و

کم کم به اتشی مبدل می شود که در زیر خاکستر باقی می ماندو کافی است نسیم ملایمی این خاکستر را

 کنار بزند ...انگاه خواهی دید که چگونه شراره میکشد و تو را خاکستر می کند

پس هیچگاه تنهایم مگذار ...گرچه از با من بودن سیری و خسته ومانند پرنده گرمسیری پر جنب و جوش

و پر تحرک که لحظه ای ارام ندارد به این طرف و انطرف می پروازی ... و مرا که تنها امیدم هستی یکه

تنها با حالی زار و خراب میگذاری و میروی اما ... من با یاد تو زنده ام و به یاد ایام خوب گذشته زندگی

 را می گذرانم و تو ...بازهم می روی و می روی بدون انکه بیندیشی به کسی که در دریای عشقت شنا

می کند و در ارزوی غرق شدن در ان است ...!

نه ...!!! تو او نیستی  اویی که من می شناختم ..اویی که با من و برای من زنده بود ...اویی که هر جا می

رفت نام من ورد لبانش بود  و نقش من در چشمهایش و یاد من در خاطرش ...

نه...!!! حتما تو او نیستی و دست روزگار نقش دیگری در تو پرورده که اینچنین وجود عزیز مرا نا دیده

 می گیری و بی مهابا به عشق خوب من پشت پا می زنی ... امیدوارم که هر جا هستی لااقل خوش باشی

 و لحظه ای وجود ازاردهنده من به فکرت خطور نکند ...

ولی به هر جهت این انصاف نیست بلکه ظلم است ...ظلمی که تو در حق من می کنی حتما روزی بی جواب نمی ماند و دست بالاتری است که انتقام مرا از ( تو) می گیرد ...

شاید روزی .............................................

عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است.

گوش کردن نیست بلکه درک کردن است.

دیدن نیست بلکه احساس کردن است.

اینا رو اون یادآوریم کرد .

  

نویسنده : يارخوش ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٦

ذوق تمنای شبهای من .....

hspace=0

 امشب دلم ميخواهد 

 به كسي بگويم'' دوستت دارم.''

 تو نهراس و آنكس باش.

 بگذار با هر آنچه در توان دارم

 همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.

 بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه

 لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.

 بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش

 جان ميدهد برايت جان دهم.

 بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم

 و تو را ستايش كنم.

 بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.

 نگذار زمان از دستم برود

 و تو را درنيابم.

 ميخواهم بينديشي كه همين امشب

 غير از من كسي ديوانه تو نيست

 هرچند كه جاهلانه فكري باشد.

 كمي بيشتر با من

 و همين امشب بگذار خيال كنم

 كه جز تو كسي نيست.

 همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.

 نقش حقيقت را.

 همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.

 اي آخرين !

گاهی سرمای زمستان روابط را تیره میکند. به گرمای این شعله کوچک؛ایمان بیاور.

عشق.....        نجاتمان خواهد داد.!

   حــــالا شــب خوابتو ديدن واسه مــن يـــه عـادتـه

 تــو شبِ چشمای تو گـــم شدنـــم غنيمتـه

 دوســـت دارم تكيــه كنــــم بهـت ولــی

 شونه های ظريف تو زيرسرم امانته

      

  
نویسنده : يارخوش ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٦

عشقم را باور کن و اندکی فکر کن....

Image hosting by TinyPic

به آنهایی فکرکن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند:روز خوبی داشته باشی؛و هرگز روزشان

شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند:مامان زود برگرد؛واکنون نشسته اند و هنوز انتظار میکشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند و ای کاش

زودتر این موضوع را می دانستند.

به افرادی فکر کن که برسر موضوعات پوچ و احمقانه روبه روی هم ایستادندوبعد

 غرورشان مانع از عذرخواهی می شود وحالا دیگر روزنه ای برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام  بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستندکه:

آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند؛واکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند گریه میکنم ؛به افراد دوروبر خود فکر کنید؛

کسانی که بیش از همه دوست شان دارید؛فرصت را برای طلب بخشش مغتنم شمارید؛

در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید.

حتی ثانیه را با فرض بر این که آن ها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید.

زیرا اگر دیگر آنها نباشند؛برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهدبود.

دیروز گذشته است؛آینده ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه حال تنها فرصتی است که برای ابراز عشقت داری. مراقب عزیزت ومحبوبت باش.

روی دیوار مقابل پنجره ات قلبی کشیدم زیبا تا ارزش عشق......همیشه در خاطرت باشد

امروز کسی را دیدم که روی قلبم می نوشت:  زباله هایتان را در این محل نگذارید!!!!!!

 با خدا صحبت کنید؛او دوست دارد ازشما بشنود.کمک خدا فقط به اندازه یک دعابا ما فاصله دارد

 

 

  
نویسنده : يارخوش ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦

من عاشقانه پيام های جسمم را ميشنوم بيا گوش بده...

میخوام امروز در مقابل خانم های ونوسی که فکر میکنند مردان احساس ندارند بنویسم

هنوز من را نمی شناسی؟

با من درشتی می کنی؟            مردها نیز دل نازک اند.

مردها از قهر و تنهایی می هراسند.

مردها کودکانه می گریند         مردها هم محتاج ناز و نوازشند!

هنوز من را نمی شناسی؟

با من غریبی مکن!              مردها نیز از هجران بیزارند.

مردها حرف حساب را می فهمند.

مردها خودپسند و مستبد نیستند.

مردها هم سرشار از خواهش و التماسند!

هنوز من را نمی شناسی؟

با من ستیزه مکن!مردها نیز از نزاع منزجرند.

مردها به زنها احترام می گذارند.

مردها با بوسه ای از   سر مهر تسلیم می شوند.

مردها هم عاشق صلح و آرامش اند!

ای کاش همان لحظه که تقدیم تو شد هستی من

 

می سپردم که مواظب باشی

 

جنس این جام بلور است

 

پر از عشق و غرور!

 

مبادا بازیچه شود!

 

می شکند!

رساترین کلمه وفاداری است.......سر عهدت بمان.                                                                 

بی ارزشترین کلمه  انتقام است............بگذار و بگذر.                                                            

لطیف ترین کلمه لبخند است ...........آن را حفظ کن.                                                               

قشنگترین تصویرت با لبخند است ........ لبخندت را از من نگیر.                                                    

 

  
نویسنده : يارخوش ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٦

کاش گناهی کنم که مجازاتش تبعيد به قلب تو باشد

این عکس را  تقدیم آرامش میکنم که همیشه دلش میخواد پروازکنه!

یه روز با هم قرار گذاشتیم که واسه همیشه همدیگرو دوست داشته باشیم

روی کاغذ دلامون بنویسیم که هرگز همدیگرو فراموش نکنیم

من خودکاری برداشتم و پر رنگ نوشتم که " هرگز فراموشت نخواهم کرد"

اما ندونستم چرا اون منو فراموش کرد ....؟؟!!

تا اینکه یه روز فهمیدم که اون تنها با مدادی فریبم داد....!!!!!!

عشق نمی پرسه اهل کجایی، فقط میگه: تو قلب من هستی

عشق نمی پرسه تو چی کار میکنی، فقط میگه: باعث میشی قلب من به تپش بیفته

عشق نمی پرسه چرا دور هستی، فقط میگه: همیشه با من هستی

عشق نمی پرسه دوستم داری ، فقط میگه: دوستت دارم

اگه من یه ارزو داشته باشم اینکه اشکهای تو باشم تا متولد بشم در چشمات و بمیرم رو لبات اما اگر تو اشکای من باشی هیچ وقت گریه نمیکنم از ترس اینکه تورو از دست بدم

 

  
نویسنده : يارخوش ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٦

گفت بيا ميمانم ولی آيا ميشود ؟

این عکس تقدیم به اونی که هرچی میگم دوست دارم باورش نیست ببین آخرش چی میشم

هر وقت می خورم سیبی،یاد طعم عشق می افتم! یاد جمله:عشق،سیب است

و در خیال خود به باغ سیبی می روم،از درخت می چینم سیب سرخی را ....

به یادت گاز می زنم از آن، می خورم تا آخرین گاز سیب را !

بعد از آن سیب سرخ دیگری چیدم،دادم برایت آن را.

برداشتی سیب را،بوییدی آن را و چشیدی طعمش را.

پس با چشمان پر فروغت گفتی:

<< سیب سرخ یعنی عشق >> شاید هم گفتی:

<< سیب سرخ می دهد طعم عشق >>

باز در رویایم می بینم روزی با هم از درخت سیبی، سیب سرخ عشق را چیدیم.

و با هم طعم عشق را چشیدیم

تا بدانم و به دیگران بفهمانیم

که سیب می دهد طعم عشق ، و چه طعم خوشی!

اینم باز تقدیم میکنم به کپل که عشقشم کپل هست کاش میفهمید چقدر دوسش دارم

اگه فرارباشه من هم مثل ژول ورن دور دنیا رو در ۸۰ روز بگردم؛ترجیح میدم دور تو بگردم چون تو دنیای منی!

  
نویسنده : يارخوش ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٦

هرصبح طلوع ديگری است روزی خواهد آمدومن برای ورودت ای عشق خندانم..

تکه های قلبم را با تو قسمت می کنم

شاید هیچ اثری بر این سرمای تنهایی

نداشته باشد؛اما.....

برای لحظه ای می توانی گرمای عشق واقعی را

در دستانت حس کنی!!!

عزیز زندگی ام

به خاطر همنوایی دلنشینت در میان سازهای مخالف

دسته ای از گل نرگس را با عشق تقدیمت میکنم

بهترین عشق دنیا!!!

از خدا

سپاسگزارم به خاطر لطفی که به من دارد.این روزها

عاشق او بودن؛افتخاری است که....

نصیب هر کس نمی شود!!!!

بخوانید؛اما خیلی تعجب نکنید

هیچ وقت نمیتوان با چشمان باز عطسه کرد

فیل تنها حیوانی است که نمیتواند بپرد.

به طور میانگین مردم از عنکبوت بیشتر از مرگ میترسند!

سازنده ترین کلمه گذشت است ...آن را تمرین کن.

عمیق ترین کلمه عشق است....به آن ارج بده.

صبورترین کلمه انتظار است......منتظرش بمان.

آرامترین کلمه آرامش است....به آن برس.

این عکس هم تقدیم به اونی که همیشه کپلها را دوست داره

  
نویسنده : يارخوش ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦

چی ميشد اگه خدا........؟

این عکس را برای کسی گذاشتم که عاشق پرواز است و بسا گفتار که پاسخش خاموشیست!
چی میشد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده چرا که ما دیروز وقت نکردیم از او تشکر کنیم.
 
چی میشد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمیکرد چون امروز اطاعتش نکردیم.
 
چی میشد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا که امروز قادر به درکش نبودیم
 
چی میشد اگه مادیگه هرگز شکوفا شدن گلی را نمیدیدیم چرا که وقتی بارون
فرستاده بود گله کردیم
.
چی میشد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ میکرد چرا که از محبت کردن
به دیگران دریغ کردیم
 
چی میشد اگه خدا درخانه اش را می بست چون ما در قلبهای خود را بسته ایم.
چی میشد اگه خدا امروز به حرفهامون گوش نمیداد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم.
 چی میشد اگه خدا خواسته هامون را بی پاسخ میگذاشت چون فراموشش کردیم.
چی میشد اگه شمااز این مطالب به سادگی نگذرید.
آموخته ام عشق و نه زمان؛همه زخمها را التیام می بخشد.
آموخته ام زندگی مثل طاقه پارچه است هرچه به انتها ی آن میرسی سریعتر میگذرد. 
 
 
 
 
  
نویسنده : يارخوش ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ،۱۳۸٦

من هنوز تنهای قصه ی زندگی ام

داستان عشق و نشان لیاقت آن را برایتان میگویم هدیه به آن که دوستش دارم .

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد با مقاومت های

سرداری محلی روبرو شد و مزاحمت های سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را بر

انگیخت؛بنابر این او تعدادسرباز را فرستادتا سردار و همسرش را دستگیر کنند و برای

محاکمه و مجازات به پایتخت بفرستند.

فرمانروا از سردار پرسید :ای سردار ؛اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم چه میکنی؟

سردار پاسخ داد :ای فرمانروا؛اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخرعمر

فرمانبردارتو خواهم بود.

فرمانروا پرسید اگر از جان همسرت بگذرم؛آن گاه چه خواهی کرد؟

سردار جواب داد:آن وقت جانم را فدایت میکنم!

فرمانروا از جوابی که شنید یکه خورد و سردار وهمسرش را بخشید و او را استاندار سرزمین جنوبی کرد.

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید:دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟دقت کردی تخت فرمانروا ار طلا بود؟

همسر سردار گفت:راستش را بخواهی من به هیچ چیز توجه نکردم.

سردار با تعجب پرسید پس حواست کجا بود؟

همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه میکرد به او گفت:تمام حواسم به تو بود.به

چهره مردی نگاه میکردم که گفت حاظر است به خاطر من جانش را فدا کند!

کاش میفهمید که اگر از من هم همین سوال را بکنند خواهم گفت جانم به فدایت!

آموختم که گاهی تمام چیزهایی که یک شخص می خواهد فقط دستی است

برای گرفتن دست او و قلبی است برای فهمیدن وی!

آموختم که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشقش شویم!

           

میلاد خدای احساسات ؛خدای قلب علی ؛قبله ی عشق محمد؛مادر حسین و گمشده ی بقیع

         بر همه ی زنان ایران  بر مادرانی که عاشقانه به دور فرزندان خود میگردند مبارک.

 

  
نویسنده : يارخوش ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦

برای همه لحظات جادويی متشکرم

مینویسم برای تو

وقتی به یادت می افتم به خا طراتت...........
خا طرات را در ذهن خود مرور می کنم
نه یک بار نه ده بار......بلکه صد ها بار........
وجودم رو سراسر عشق فرا می گیرد.........
واشک شوق بر گونه هایم روانه می شود
تنها در دل می گویم:
همیشه در قلب منی...

متشکرم؛

برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی

برای همه وقت هایی که به حرف ها یم گوش کردی

برای همه وقت هایی که به من شهامت و جرات دادی.

برای همه وقت هایی که مرا در آغوش می گرفتی.

برای همه وقت هایی که با من شریک شدی.

برای همه وقت هایی که بامن به گردش آمدی.

برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی.

برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی.

برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی.

برای همه وقت هایی که گفتی:دوستت دارم.

برای همه وقت هایی که در فکرم بودی.

برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی.

برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.

برای همه وقت ها یی که دلتنگم بودی.

برای همه وقت ها یی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی.

به خاطر همه این ها؛هیچ وقت فراموش نکن که :

لبخند من به تو یعنی عاشقانه دوستت دارم.

آغوش من همیشه برای تو باز است.

همیشه پشتیبانت هستم.

من مثل کتابی گشوده برایت باز می مانم.

من هنوز در چشمانت گمشده هستم.

تو در تمام شربان قلبم حضور داری.

 پژوهشگران دلیل علمی برای عاشق شدن یافته اند.

دلیل منطقی؛برای احساسی که به هم داریم.

ومنی که هیچ گاه اهل منطق نبوده ام؛

به دیوانه وار ترین شکل ممکن....

دوستت دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

  
نویسنده : يارخوش ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٦

فهميدم که به تو مبتلا شده ام.

برای تو که دوستم داشتی وهنوز نفهمیدم به چه بهانه رفتی

گفتی از یاد تو میرم نه عزیزم مگه میشه بجز چشمام نه قلبمم 

  پیش توست  تا همیشه.      فاصله ی  بین من وتو تا کجادنباله داره؟

                         قسمت این بود که جدا بمونیم از هم تا همیشه

روز موعو د مطمئن باش   که زیادم دور نیست من کنار تو و تو مال منی

نمی دونم که کجا و با که هستی نمی خوامم که بدونم با تو من خونه ای

                             ساختم توی قلبم تا همیشه

مگه تو نخواستی دل من و تو بمونه پا برجا من که موندم ولی از تو خبری

                                            پیدا نمیشه

    می دونی آخرش یک روز یک وقت یک جایی چشم من می افته تو

          چشمای تو اما این همون خیال که با من هست تا همیشه

نمی خوام که نا امیدی بشینه تو قلب خستم چه دیدی خدا را شاید بشی

                                        مال من تا همیشه

              رفتي ولي اينو بدون هر جا باشي دوستت دارم
                     هنوز براي ديدنت به روياهام پا ميذارم

                                   دل منو شكستي اما يادت بمونه
                 كه هيچ كسي مثل من قدرتو نيست بدونه

     میدونید عشق یک خاطر ه است از کسی که نمی دانید آمده یا رفته ولی هست...

    کاش خواننده ی شعرم باشد چون می تونه آرامشم دهد وباور کنه که خودم برایش نوشتم

  
نویسنده : يارخوش ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ تیر ،۱۳۸٦

همش کار دلم بود

قلب من وتو را    پیوند جاودانه ی مهری ست در نهان

پیوند جاودانه ی ما ناگسسته باد   تا آخرین دم از نفس واپسین من

                                                                                  این عهد بسته 

 بارها گفته ام وشنیدی یادت است می گفتم:تمنای من از تو چیست؟

کاش آن آینه ای بودم من  که به هر صبح تو را می دیدم

  می کشیدم همه اندام تو را در آغوش

   سرو اندام تو با آنهمه پیچ    آنهمه تاب   

   آنگه از باغ تنت می چیدم   گل صد بوسه ی ناز

می دانی تو خوبی تو پاکی تو ماهی تو مهری تو بارنده ابری به هر باغ بی بر

تو نوری تو شوری توشعری تو بوی خوش بوستانی تو موجی ؛نسیمی تو وجدی

میگفتی با حافظ مانوسی دریغ که تو شعر خوش حافظی  لا یزالی

تو؛ ای آن که روزی ندانم کجا خواهمت یافت تو ای مایه ی شوق من  شادی من

تو یادآور پاکی کودکانی همچو شعرهایت که به کودکی می بردم تو خورشید خاکی

تو معجزه در وقت یاس و نا امیدی ام بودی

همش کار دلم بود که خواست فدایت شود دلم خواست عاشقت باشم  پس بمان بمان

این عشق ماندنی ست این شعر بودنی ست  این لحظه های با تو بودن سرودنی ست 

   

 

 

  
نویسنده : يارخوش ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦

بين عشق منو تو فاصله ی نيست..

برای کسی می نویسم که ملکه ی قلبم شد و خودم را به اسارت گرفت

مگذار که عشق ؛به عادت دوست داشتن تبدیل شود.

عشق تن به فراموشی نمی سپارد؛مگر یک بار برای همیشه

من در تلاش براي درك اين زندگي ام.

آيا تو دستم را در دست خود نمي گيري؟

تا مرا به مكاني تازه ببري؟

من نمي دانم تو كه هستي

اما هر كه هستي در كنارت خواهم ماند

امشب در تلاطم خاطره ها...بار ديگر خاطره ي تو را مي نگزم وبراي تو

 نغمه اي نو مي سرايم.

اي صميميت آشنايي

 تو كه از اوج آسمانها برايم رنگين كمان مهرباني را ارمغان آوردي.

تو كه برايم از كرانه هاي درياي زندگي

                                صدف هاي خوشبختي را هديه آوردي

تو كه براي سينه هاي تشنه تر از كوير    شعر باران را مي سرايي.

اي سايه ي حيات كه بر صفحات دلم

                                با قلم عشق رنگ صداقت رامي كشي

تو بهانه اي هستي براي آواز چكاوكها و

                                 اميدي هستي براي بازگشت پرستو

 

 

 

 

  
نویسنده : يارخوش ; ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦

بی صدا رفتی...

می بینی...؟؟؟؟!!!!!

کار دلم به جنون کشیده..می ترسم !!می ترسم گوش شیطان کر

 اگر از این هجرت نا محدود باز گردی دیگر نه منی مانده باشد نه دفتر شعری...!!!۱

نمی دانم ...میدانی؟؟؟که دیگر مثل تو شده ام

مثل تو میخندم...گریه میکنم...فکر میکنم...دلواپس میشوم...وحتی جای تو میترسم...

تو همه جا کنارمنی...بامنی اما جدا ازمن

افسوس وصد افسوس از این امای آخر.........................

آشفته ام

           من بر قضاوت دنیا خندیده ام

من به نگاههای آغشته به حسرت و رنجم در پس

                                   شیشه بارها خندیده ام................

من سالها بی نفس زندگی کرده ام

وهرگز جایی نبود مرا...!!!

            نه در دل تو.............و نه در کنار تو...!!!!

من حسرت خورده ام

                    رنج کشیده ام

                                                   و تو به من خندیدی.......

راستی تو چرا به من و عشقم خندیدی ؟!من لیاقت عشق تو را نداشتم؟ صدای

شکستن دلم را گوش کن . من رفتم ولی باور نداشتم که گل آرزوهام با دستان تو پر

پر شود !!

  
نویسنده : يارخوش ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦

درد

درون سینه آهی سرد دارم

رخی پژمرده ؛رنگی زرد دارم

ندانم عاشقم؛مستم؛چه هستم؟

همی دانم دلی پر درد دارم

  
نویسنده : يارخوش ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٦

قصه

رفتم تا بگیرم آنچه را دل می خواست وآنچه را می خواستند

و دیدمش همان قصر قدیمی که پراز شکوه بود وکرامت. پراز قصه ی درد

پر از صدای طلب حاجت و از همه بیشتر صدای بال فرشته ها .

می دونستم اگه اونجا گرفتن حاجتم را خبر دهم دیگه باهام نمیمونه

می ترسیدم اگه بگم آقا حاجتم را داده تو توانستی دلم پیش خودت

گیر بیاندازی .   بره و دیگه بر نگرده!

چشماش اونجا هم سر به سرم میذاشت اصلا دست از سرم برنمیداشت

آره بلا سرم آمد دستام رو شد دلم با همه آرزوهاش بی آبرو شد حتما آقا

اینطور صلاح دانسته.

حالا می ترسم بره و دیگه برنگرده

رفتم به کنار حرمش     سر تا پا مست     چون قصه ی درد خویش بگفتم

حرمش لرزید و رمید و رفت و نالید وشکست!!!

شاید با این سرودهای دلا ویز با ردگر در دل تو گرم کنم جا.

  
نویسنده : يارخوش ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٦

آبروی دلم رفت

تادیدمش آبروی دلم را بردم !وای از دل که وقتی به دست و پام

می افته کاری از دستم بر نمیاد

این سر نه مست باده؛این سر مست مست دو چشم سیاه توست

اینک به خاک پای تو می سایم

کاین سر به خاک پای تو با شوق سودنی

تنها تو را ستودم

آنسان ستودمت که بدانند مردمان

محبوب من به سان خدایان ستودنی ست

من پاکباز عاشقم

                               از عاشقان تو !

با مرگ آزمای

با مرگ اگر که شیوه ی تو آزمودنی ست

در روزگار هر که ندزدید مفت باخت

من نیز می ربایم          اماچه؟          ـبوسه

                                                              بوسه از آن لب ربودنی ست

بگشای در به روی من و عهد عشق بند                  این عهد بستنی ست!

دارم میرم حرم عشق ؛تا بگویم جنگل جان مرا آتش عشق او خاکستر کرد

به یادم باشید و بدانید نبض خاطرم به یادتان می زند

  
نویسنده : يارخوش ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٦

دستان من

آشنایی با شور؟

سینه ام آیینه ای است.  با غباری از غم.

تو به لبخندی از این آیینه بزدای غبار.

آشیان تهی دست مرا؛ مرغ دستان تو پر می سازد.

آه مگذار که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد.

کاش من آن آیینه ای بودم که هر صبح تمام تنت را در آغوش می گرفتم

من درآیینه رخ خود دیدم وبه تو حق دادم.

آه می بینم     تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

                      من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی دارم یعنی تو با من می مانی؟!

  
نویسنده : يارخوش ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٦

← صفحه بعد